وای به حال دانشی که عیارش را شما می سنجید!ء

جناب آقا یا خانوم مدیر واحد بین الملل بنیاد ملی نخبگان یا سامانه ی همکاری بینیاد ملی نخبگان یا هر کسی که این روزها دغدغه ای غیر تبلیغاتی دارد و هنوز چند درصدی را صرف درک پیرامون خود کنار گذاشته.ء

از شما بی نهایت ممنونم. که در روند تربیتی بنده گامی دیگری برداشتید و مرا نسبت به یکی دیگر از اشتباهاتی که ده سالی است به انجام آن مشغول هستم آگاه ساختید.ء

با اینکه این نوشته را به بهانه ی مردود شدن مجدد درخواست استفاده از تسهیلات نظام وظیفه ام می نویسم، اما باید بگویم که این قصه سری درازتر از این حرف ها دارد. با اینکه از ابتدا سر و ته و مسیرش به کلی بیراهه ای راهگشا نما به نظر می آمد، باز هم قلبن راضی نشدم که قبول کنم صدای درونی ام را که می گفت “ساده ای پسر جان، این ها کی به فکر من و شما هستند، که الان باشند”. بله، به تشویق چند نفر از اساتید و دوستان اهل فن (و نه توصیه ی اهالی محله مان و سرخود) ترغیب شدم تا تلاش کنم تا از تسهیلات نظام وظیفه ای که برای نخبگان ملی در نظر گرفته شده است بهره بگیرم. یادم رفته بود  منی که سال ها پیش تصمیم گرفتم خودم را با سیستم ارزش یابی نا صحیح و اخته تطبیق ندهم همچنان باید تا انتها پاکدامنی ام را حفظ کنم و فیلم یاد هندوستان نیافتد. البته که یادم بود، همان دوستان اهل فن فرمودند که در مدتی که ما برای تحصیل از سرزمین مادری دور شده بودیم، وضعیت عوض شده و نهادها دیگر در حال “تدبیر” پراکنی و “امید” گستردن هستند، برایم از “دانش بنیان” شدن گفتند (البته از کارگرد اقتصادی اش و معافیت هایش آن زمان نگفتند فقط پز علمی اش را دادند.)

بگذریم بعد از روز ها به این در و آن در زدن برای گرفتن تایید سازمان فلان و وزارت بهمان و گرفتن تایید صحت صدور مدرکی که می شد با یک ایمیل  یا نهایتن تماس تلفنی گرفت، اما با مهارت سازمانی مثال زدنی پروسه اش سه ماه طول کشید، گفتند برو  در سایت مربوطه ثبت نام کن و مدارکت را بگذار تا نخبگی ات احراز شود و این خدمت مقدس سربازی راحت تر از گلویت پایین برود. با کمی خجالت گفتم مطمئنید که من شانسی برای نخبه محسوب شدن دارم. گفتند: بعله پسر جان، مگر نه اینکه بالاترین معدل دوره ی خودتان را گرفتی، مگر نه اینکه از دانشکده سه جایزه  گرفتی و از انجمن ملی معماران کشور محل تحصیلت (امریکا) مدال طلا بابت سابقه ی تحصیلی ات در دوسال گرفتی، مگر نه اینکه پروژه هایت در ژورنال معماری و شهرسازی دانشکده چاپ شده، مگر نه اینکه عضویت مادام العمر انجمن ملی مفاخر فلان را به تو دادند و می گویی در مرکز تحقیقاتی بهمان سابقه ی کار داری و دستیار پژوهشی بوده ای. این ها همه حساب است. من هم راستش اغوا شدم یادم رفت که نخبه کسانی هستند که پانصد مقاله از گوگل اسکالر می دزدند و به نام خودشان چاپ می کنند، یادم رفت که سرزمین من کارآفرینان نمونه اش کسانی هستند که در حال کپی برداری از ایده های کسب و کار موفق دنیا هستند و به جز ایران و چین و چند کشور دیگر، هر جا بودند به جرم استفاده تجاری از دستاورد های فکری و علمی سایرین باید می رفتند پشت میله های زندان و از همه مهم تر یادم رفت که خاورمیانه قسمتی از کره ی زمین است که “کالا” و “محصول” را از هم تمیز نمی دهند و با این وضعیت، معماری خیلی کمتر از یک رشته است. راحت بگویم کلن کوفت هم نیستیم ما طراح ها. بدرد نخوریم. نتیجه ی کارمان هیج کالایی نیست. طراحی کلن اضافه است در این قسمت از جهان. مگر اینکه دستمایه ی تجارت باشد وگرنه طراحی و معماری که کوفت اند، پژوهش کوفت احتمالن جزری از کوفت است و متعاقبن جزری از کوفت، کوفت هم نیست.ء

با هزار امید و آرزو این مدارک را با حوصله  در سایت مربوطه بار گذاری کردیم و از آنجا که شما به صورت پیش فرض در نهادهای محترم مربوطه دروغ گو هستید مگر اینکه عکس آن ثابت شود، مجبور به فرستادم ایمیل و گردن کج کردن پیش اساتید خارجی شدیم که لطفن بنویسید و امضا کنید و مهر بزنید که بنده زیر نظر شما فلان پروژه را انجام دادم که بنده فلان درس را دادم که بنده فلان قدر پول از شما بورس گرفتم و غیره.ء

بعد از چند هفته ای ایمیل زدید فرمودید درخواست شما رد شده است. با این شماره تماس بگیرید. زنگ زدیم که دوست من چه کار دیگری باید انجام دهم که رد نشوم. معمارها که عمل قلب باز نمی کنند. ساختمان می کشند، طراحی می کنند. پروژه هایشان را نهایتن به عنوان پروژه چاپ می کنند، که ما هم به اندازه ی خودمان کرده ایم به خدا. دیدم نه جناب آقای متخصص ارزشیابی با تمسخری دلسوزانه گفتند متاسفانه “رنکینگ” دانشگاه شما پایین است. اینجا بود که تازه فهمیدم با چه کسانی در افتاده ام. بعله دانشگاه زبان بسته ای که ما در آن درسمان را خواندیم “در لیگه 10 تایی ها نبود”. دنبالش هم نبود. بی ادعا تر ازین صحبت ها بود. قبول! اما همین دانشگاه فاصله ی 200 تا 300 تایی با دانشگاه تهران و شریف دارد که شما سنگش را به سینه میزنید. کسی نبود دوست عزیزمان را توجیه کند که برادر من، نخبگان کنکوری شما وارد دانشگاه اول ممکلت اگر بشوند در نهایت از دانشگاه 600 ام دنیا فارغ التحصیل می شوند. بنده که دانشگاه ام 300 ام دنیاست “رنکینگم” کافی نیست؟ اگر رنکینگ ملاک عمل است که تمام تعاریف شده از نخبگی پایین تر از دانشگاه زبان بسته ای است که من در آن درس خواندم. در ادامه فرمودند که چرا معدلت را اعلام نکردی؟ گفتم برادر من نوشته اید معدل را از بیست اعلام کنید. من هم که مسلط به روش تبدیل نبودم نتوانستم. هزار بار هم که در سایت تهدید کردید اطلاعات غلط برابر است با محرومیت مادام العمر. بعد هم گفتم شاید از 5 بنویسم خودش نغز غرض این در خواست باشد. می گویید فارسی سلیس بلد نیست این متقاضی نخبگی. گفتند نه دیگر ما شما را بی معدل حساب کردیم. باید می فهمیدم متخصصینی که به کار ارزشیابی در بنیاد ملی نخبگان مشغولند با تصویر ریز نمره مثل عکس سه در چهار یا منظره برخورد می کنند و به خودشان زحمت نمی دهند 10 ثانبه نگاه کنند شاید چیزی از این مدارک دستگیرشان شد. گفتم آقا کار پایانامه ام در فستیوال هنر اروپا به نمایش در می آید. فرمودند ارزشی ندارد. گفتم 5 ماه است برگشتم بروم سربازی، با یک شرکت سوئدی در ایران کار می کنم. گفتند که چی؟ چه ربطی به نخبگی دارد. بله یادم رفته بود نخبه کسانی نیستند که چرخ های اقصاد و صنعت را می چرخانند. نخبه آن هایی هستند و البته همیشه بودند که کلاس کنکورهای مختلف را متر می کنند. یادم رفته بود که سال ها پیش به جای کتاب کنکور خواندن و حفظ کردن اعدادی که در هر کجای کره ی زمین و هر ساعتی به کسری از ثانیه قابل پیدا شدن و سرچ کردن هستند تصمیم گرفتم به این جماعتی که مثل قوطی پلاستیکی در مسیر آب جوی بی هیچ اختیاری حرکت می کنند و مدرک هایشان را درو می کنند، کاری نداشته باشم و بروم بفهمم این حرفهایی که در دانشگاه نمی زنند کجا می توانم جستجو کنم. بله در سیستم ارزش یابی شما دوستان عزیزم کار کردن کمتر از تست زدن ارزش دارد. در پایان استاد ارزشیابی گفت می خواهی یک نامه بزن معدلت اینها را دباره بفرست و اعتراض کن. دو هفته ی دیگر باز درخواستم رد شد.ء

می دانید خانه از پای بست خیلی خراب تر ازین هاست. وقتی برگشتم به نظام وظیفه اعلام کردم که پس از تحصیل به کشور برگشتم و لطفن وثقه ام را پس بدهید. جناب سروان یا ستوان یا نمی دانم دوست عزیزی که پشت باجه  بود گفت چرا صبر نکردی اگر سه سال غیبت می کردی می توانستی راحت بری و برگردی. سالی سه بار. گفتم: نه آقا سه سال زیاد است. جواب عاقلانه اش این بود که دوسال هم خیلی زیاد است پسر جان. بیرون در کسی دیگری گفت آقا اگر هشت سال غیبت می کردی الان طبق قانون سربازی ات را می خریدی. چه انتظاری از قانونی دارید که برای متخلفان تسهیلات قائل است؟ انتظار دارید به شما که در چهارچوب قوانین و مقررات کار هایتان را صادقانه انجام دادید کمکی کند؟ بعله در این ده سالی که در مسیر قانونی در حال کنش کردن هستم اگر فرار و غیبت و مدرک سازی می کردم الان اوضاع بهتر از این ها بود.ء

خلاصه اینکه شما بسیار کارتان درست است امثال من جایی در بازی های شما ندارند. باید می فهمیدم من همان مردود کنکور کارشناسی ارشدی هستم که سالی که در کنار کار درس می خواندم در همه ی دانشکاه های آزاد و دولتی مردود شدم. سال بعدی نا امید شدم و هیچ درسی نخواندم و از پذیرفته شدن نزد شما منصرف شدم و برای پذیرش در داشنگاه های خارج از ایران اقدام کردم و یک عده ی هفت پشت غریبه  جایی در دورترین جغرافیا آنقدری به من کمک هزینه تحصیل دادند که شک دارم پدرم راضی شود خرج من کند. بعد از چند ماه فهمیدم رتبه ی 25 کنکور شدم، کنکوری که تفننی در آن شرکت کرده بودم. در این یک سال چه شد که من از مردودی به 25 ارتقاع یافتم، پاسخش در من نیست من که همان آدم با سطح سواد بودم. نظام ارزشیابی شما آنقدر پوسیده و باری به هر جهت است که که ازین شاهکار ها از دلش زیاد بیرون می آید. بنمی دانم واژه ی ارزشیابی را که شنیدم چرا یاد شاهکار های پیشین شما یافتادم و بار دیگر اعتماد کردم.ء

واقعن یادم رفت که شما نماینده ی همان هایی هستید که بجای حل ریشه ای مسائل جوانان ترجیح می دهید که در حال کوهنوردی با آن ها عکس تبلیغاتی بگیرید. شما نماینده ی همان هایی هستید که می کوشند که دانش بنیان شوند تا قرارداد های زمین خواری شان معاف از مالیات شود. شما نماینده ی همان هایی هستید که به جای حل معظل بیکاری تعریفش را در کتاب های آمار عوض می کنید. خیلی چیزها یادم رفت. رقت قلبی که دوری چند ساله از سرزمین مادری برای امثال من همراه دارد مهمترین عارضه اش حماقت است، حماقت!ء

در ابتدا از شما تشکر کردم. هدفم تعنه زدن نبود. دوستان عزیز در بنیاد ملی نخبگان، ممنونم. فهمش برایم آنقدر سخت نبود که باید تشکر کنم. ممکن است این مردودی درخواست من باعث شود 2 سال از عمرم را به کارهای که برای خودم هیچ فایده ی مالی و معنوی ندارد بپردازم و به تعبیری دو سال از عمرم تلف شود که می توانست در جهت تجربه آموزی و مفید واقع شدن خرج شود. اما پذیرفته شدنم باعث می شد سال های زیادی را بخاطر ایمان آوردن به نیت به ظاهر خیر خواهانه ی از درون پوسیده ی شما هدر دهم. سال هایی زیادی را به این معتقد باشم که شما برای کمک به امثال من کار می کنید و نفهمم که امثال من برای شما ارزشی ندارند. پس همان بهتر که در دست و پای شما هم باقی نمانند. همان بهتر که آدم در غربت فراری باشد تا در زندان غربت سرزمین خودش بپوسد. ممنونم که عمری که می توانست در حماقت و ساده اندیشی و سهل باوری هدر رود را با دو سال بی فایده گی به جانم خریدید.ء

با مهر

ماهان مهرورز